
به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری دانشجو، علی گودرزی از جمله امدادگرانی است که پیوندش با هلال احمر پیش از بحران شکل گرفته بود؛ پیوندی که در روزهای جنگ به تعهد عملی تبدیل شد: «حدود یک سال است که عضو داوطلب هلال احمر هستم، اما از دوران دبیرستان با این جمعیت آشنا بودم و همیشه دوست داشتم به آن بپیوندم. از روز اولی که حملات آغاز شد، به صورت داوطلبانه در میدان حضور یافتم. اولش باورمان نمیشد؛ شوکه بودیم که دوباره وارد جنگ شدهایم.»
در نخستین صحنههای ارزیابی، ابعاد فاجعه برای امدادگران بهتدریج آشکار شد؛ واقعیتی که با تصاویری دردناک همراه بود: «در صحنه اول ارزیابیها انجام شد. این حجم از جنایات برایمان غیرقابل تصور بود. تعداد زیادی از هموطنانمان شهید شده بودند و این خیلی سخت بود. تلختر از همه، زنها و بچههایی بودند که بدنشان تکهتکه شده بود. یافتن پیکرهای آنها تصویری تلخ را در ذهنمان ثبت کرد که میدانم هرگز آنها را فراموش نخواهم کرد.»
ورود به ساختمانهای مسکونی تخریبشده، برای امدادگران تنها یک عملیات فنی نبود؛ مواجههای بود با نشانههای زندگی که ناگهان قطع شده بود: «وقتی وارد ساختمانهای مسکونی میشدیم، انگار زمان در آن خانهها متوقف شده بود. عروسک بچهها روی زمین افتاده بود، انگار هنوز در حال بازی بودند. خانه کاملاً ویران شده بود، اما اسباببازیها این حس را میداد که بچهها همین چند لحظه پیش آنجا بودهاند و حالا اثری از آنها نبود. این صحنهها خیلی دردناک بود. کودکان در این بحران، هیچ گناهی نداشتند و حالا باید بدنهای بی جانشان را از زیر خروارها خاک پیدا میکردیم.»
در جریان حملات، گودروزی و هم تیمیهایش بدون تأخیر خود را به محل انفجار میرساندند؛ گاهی تنها با یک موتور و تجهیزات اولیه: «هر انفجاری که رخ میداد، بلافاصله با موتور خودمان را میرساندیم. روز سوم حملات بود که در سازمان داوطلبان جلسه داشتیم. صدای انفجار را شنیدیم، کولههای امداد را برداشتیم و حرکت کردیم. وقتی رسیدیم، یک سرباز زیر آوار بود. هنوز زنده بود. او را بیرون آوردم و با کمک مردم به سر کوچه منتقلش کردیم. بعد دوباره به صحنه برگشتم.»
عملیات جستوجو ادامه داشت و تصمیمهای سریع، امدادگران را بارها در معرض خطر مستقیم قرار میداد: «وقتی برگشتم، یکی از همتیمیها گفت دو نفر داخل ساختمان مجاور گیر کردهاند. برای کمک رفتیم. دیگر وارد کوچه نشدم. چون ساختمان تخریب شده بود، از دیوار وارد شدم. کل این کار حدود ۳۰ ثانیه طول کشید. آنجا در میان آوارها، صدا زدم ببینم کسی صدایم را میشنود یا نه، اما پاسخی نیامد. بیرون آمدم و وقتی به نبش کوچه رسیدم، انفجار دوم رخ داد.»
در لحظات عقبنشینی، خطر همچنان همراه امدادگران بود و آسیبها ناگهانی رخ میداد: «از محل دور شدیم و به کوچه روبهرو رفتیم. در همان حین، ترکش به صورت و بازوی من اصابت کرد. صورتم از زیر پلک پایین تا روی بینی شکافته شد و روی بازویم هم سوراخ شد و بخیه خورد. من را مستقیم به بیمارستان رساندند.»
برای برخی امدادگران، مجروحیت پایان مأموریت نیست؛ آغاز شکل دیگری از حضور است: «بعد از این ماجرا از بیمارستان به خانه رفتم، لباسهایم را عوض کردم و دوباره به سازمان برگشتم. باز هم به محلهای اصابت رفتیم. اصلا کارم را متوقف نکردم. در این ماجرا خانوادهام همراه هستند و میدانند که این کمک به همنوع است. برای همین اعتراضی نمیکنند.»
تصمیم به ماندن در میدان جنگ، انتخابی آگاهانه بود؛ انتخابی میان امنیت شخصی و مسئولیت اجتماعی: «من خودم دانشجوی مدیریت بازرگانی هستم. یکی از همدانشگاهیهایم با من تماس گرفت و گفت چرا میمانی، از تهران خارج شو. به او گفتم اگر قرار باشد همه بروند، چه کسی به مردم کمک کند؟ ما به عنوان یک نیروی جمعیتی باید بمانیم و کمک کنیم. در این روزها اصلا ترسی ندارم و همچنان با سرتیم خود در تماس هستم و پای کار ایستادهایم. هر انفجاری رخ میدهد بلافاصله خودمان را به آنجا میرسانیم و بار دیگر خدمت رسانی را آغاز کردهام.»
برای علی گودرزی، حضور در این جنگ تفاوتی اساسی با تجربههای پیشین داشت؛ تفاوتی که معنای امداد را عمیقتر کرد: «در جنگ قبلی در میدان حضور نداشتم، اما این بار با دیدن تصاویر جنگ ۱۲ روزه و با این حس نوعدوستی که شاید بتوانم جان یک نفر را نجات دهم، تصمیم گرفتم در صحنه باشم. دور از میدان نمیتوانستم این حس کمک را لمس کنم. آن روزی که در بیمارستان دیدم همان سرباز زنده مانده، این بهترین حس برای من بود. همان سربازی که پیش از مجروح شدنم، از زیر آوار خارجش کردم، حالا نفس میکشید و همین برایم بسیار باارزش بود.»
منبع : خبرگزاری دانشجو

















































